صفحـه ی من در اینستاگـرام
-
تاریخ: 1399/2/16 ساعت: 16:54
خوشحـال میشم منو اونجا هم دنبـال کنیـد https://www.instagram.com/about.elahe/۰
آدرس اینستاگرام
-
تاریخ: 1398/3/2 ساعت: 23:12
https://www.instagram.com/about.elahe/
من در عکسها
-
تاریخ: 1398/3/2 ساعت: 23:12
فرار نکن
-
تاریخ: 1398/3/2 ساعت: 23:12
امروز صبح ، بارها تلاش کردم که پتو رو از روی خودم کنار بزنم و بلند شم اما نشد ، نخاستم ! داشتم فرار میکردم از نوری که پاشیده بود روی صورتم و ظهر ظرف های نشسته ی دیشب و کلی کارِ نا تموم . فرار میکردم که شاید ساعت ها بگذره و این کسلی تموم بشه ولی نشد این موضوع مهمی نبود اما به من یادآوری کرد که ما آدم...
همراهم باشین
-
تاریخ: 1397/2/5 ساعت: 15:09
t.me/hesminevisad
یادت بخیر کودکی
-
تاریخ: 1397/2/5 ساعت: 15:09
مادرجان ِ من یک عالمه گل دارد و باز هم وقتی بیرون میرویم پشت ِ ویترین ِ هر گلفروشی میایستد و اگر مغازهای یک گل داشته باشد که مادر ندارد، چِنان با حسرت نگاهش میکند که صاحب مغازه بیاید بیرون و بگوید میتوانم “قَلَمه” بزنم برایتان .او یک عالمه حُسن ِ یوسف دارد که صبح به صبح تک تک میبوسد گلبرگهایشان را. ...
این بازی به آخرش نزدیکه ؟
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 22:09
دل گرفته ام و دل تنگ حالم خوب نیست اصلن ؛ دوست دارم ساعت ها اشک بریزم و هی بغض قورت ندهم برای حال دلم دعا کنید دعا کنید فقط ! + اگه شرایطش رو دارین لطفن برام چند کلمه ای امید بفرستید .... خانوم ِ امیدوار
من پیچیده نیستم جانم !
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 22:09
مرا بشناس لطفن ؛ زیاد تلاش مرا بشناسی ...باور کن پیچیده نیستم ، فقط همیشه احساسم به عقلم غالب است و تو اگر این را درک کنی بااااور کن همه ی من را پیش بینی خواهی کرد وقتی داد میزنم و میگم برو ؛ دوستت ندارم ! تو نرو ! بمون چرا که فقط دختر بچه ای لجباز جلوی روت ایستاده که با چشم های پر اشک داره سعی میکن...
نامه
-
تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 13:18
نامه ی نمیدانم چندم سلام نیمه ی عمرم . امیدوارم حال دلت خوب باشد امید زندگی من ... من هم خوبم ، زیر سایه ی امن و چشم های مهربانت خوبم نیمه ی جانم . راستش خیلی وقت است که برایت ننوشتم ؛ نامهربان شدم عزیزدلم و تو صبورتر ، صبورتر از همیشه در برابرم عشق هدیه میکنی ! هربار میگذری از خطاهایم و نیمه ات
همینجوری الکی یهویی
-
تاریخ: 1396/4/2 ساعت: 6:55
گفته بودم که خیلی بی حواسم ؟ مدام دستمُ میسوزنمُ میبرمش وقتی دارم تند تند کار میکنم پام محکم میخوره به لبه ی در و دیوار ! یادم میره و شیر روی گاز سر میره ؛ کباب تابه ای که واسه سحری درست کردم و قول دادم تا مامان و بابا از پیاده روی نیمه شب میان من سحری رو آماده کنم میسوزه ! به جای سبزی قرمه ؛ توی
چــآدر
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 17:11
تا شروع کلاسم ؛ نیم ساعتی باقی مونده بود و به شدت هم خسته بودم ؛ گوشه ای نزدیک به کلاس روی صندلی های داخل سالن نشستم و سعی کردم کمی از هوای خنک سالن استفاده ببرم شاید این سردرد و تهوع و گرمازدگی خوب بشه ( من به شـــدت گرمایی هستم و تابستون برام یعنی گرمازدگی ) نشسته بودم که یک زوج ! که البته زوج ِ
اســمم چیه ؟
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 17:11
میگن اسم روی شخصیت ِ آدم تاثیر داره شمایی که با محبت منو همیشه دنبال میکنید ؛ خیلی بهتر از آدم های دنیای واقعی از درون من با خبر هستین میتونین حدس بزنین اسم من چیه ؟؟؟؟ خانوم ِ امیدوار
فرشته ها مادرند یا مادرها فرشته ؟
-
تاریخ: 1396/2/20 ساعت: 13:36
من زندگی ام را در دستان او شروع کردم نامش مادر جان ست ؛ عاشق حسن یوسف ! لپ های سرخ دارد و چشم هایش قهوه ای خیلی روشن ست ؛ وختی میخندد ؛ لپ هایش خوردنی میشود ! دنیای من را تسبیح سبز رنگ و سجاده ی شب های تنهایی او ساخت ! او علت ایمان همه ی خانواده ی چ
دقیــــقاً مثل ِ الان ِ من :/
-
تاریخ: 1396/2/20 ساعت: 13:36
بدترین درد دنیا چیه ؟
-
تاریخ: 1396/2/20 ساعت: 13:36
از آدم های دلتنگ آدرس نپرسید ! نپرسید ؛ جوراب های سفیدم را ندیدی ؟ نپرسید ؛ راستی اونجایی که بستنی هاش خیلی عالی بودن کدوم خیابونه ؟ سراغ هیچ چیز را از آدم های دلتنگ نگیرید ؛ نیمه شب ها زیاد دورشان نچرخید ؛ از آدم های دلتنگ حتی سؤال هم نپرسید !. آخر
ینی چی الان ؟؟؟
-
تاریخ: 1396/2/20 ساعت: 13:36
بعضی وقت ها ؛ مثل ِ الآن حرف ِخآصی برای گفتن ندارم حتی آرزوی خاصی هم ندارم :/ فقط میشینم و با لبخند گذر زمان و اتفاقات ُ میبینم و تهش اگه خواستم ناراحت بشم میگم به خودم : عــــــــــه ! غصه نخور ! این نیز بگذرد ! صبح بیدار میشم و به خودم توی آیینه ل
بزرگ ؟؟؟؟
-
تاریخ: 1396/2/20 ساعت: 13:36
اگه الان قرار بود یکی از آرزوهاتون برآورده بشه ؛ چه آرزویی میکردین ؟ این سوالیه که این روزا از همه میپرسم ؛ شدیداً برام مهمه که بدونم بقیه هم مثل من ؛ نمیدونن دقیقاً بزرگترین آرزوی زندگیشون چیه !
یخ !
-
تاریخ: 1396/2/20 ساعت: 13:36
شکمم بالا اومده بود ؛ بچم 5 ماهه بود! توی پوست خودم نمیگنجیدم ؛ پسر کوچولوم قراره 4 ماهه دیگه بیاد توی بغلم حیاط خونه ی مامان بزرگ یخ بسته بود ! زنگ درو زدن ؛ من به زحمت پاشدم چون احتمال میدادم آقای همسر باشه و میخواستم خودم برم به استقبالش اما یهو
واااااای !!!!!
-
تاریخ: 1396/2/20 ساعت: 13:36
یه ذوق عمیق و شدیدی دارم . یه حال ِ عجیبیه ! احساس دخترای تازه عقد کرده ...یا مثلاً روزی که قرار بود با دوستای دبیرستان بریم مسافرت ! نمیدونم ؛ مثلاً حسی شبیه به اینکه کسی که سالهاست عاشقانه دوستش داری ؛ داره میاد خواستگاری ! نمیدونم دقیقاً چه حسی م
کم نه !!!!!
-
تاریخ: 1396/2/20 ساعت: 13:36
مرا کم دوست نداشته باش لطفاً یا اصلاً دوستم نداشته باش و یا بیش از اندازه و خیلی زیاد دوستم بدار لطفاً